Saturday, October 25, 2008

درد تاريكيست درد خواستن
رفتن و بيهوده خود را كاستن
سر نهادن بر سيه دل سينه‌ها
ديده آلودن به چرك كينه‌ها
در نوازش نيش ماران يافتن
زهر در لبخند ياران يافتن

Friday, September 28, 2007

مهر 86

فلك را جور بي‌اندازه گشته ست

Monday, August 13, 2007

new novel



پرسش

" يك چهارم گوجه فرنگي براستي بي نقص ، بريده شده با ماشين از محصولي با ابعاد كاملامتوازن.
گوشتش همبسته ، فشرده و همسان است ، به رنگ قرمز زيبا ، و همه جا درون پوست براق وغلافي كه دانه هاي زرد و يك دست را با پوشش ژلاتيني سبزفام منتشر در برآمدگي مركزميوه نگه داشته ، ضخامت منظمي دارد. اين برآمدگي به رنگ صورتي كمرنگ كه اندكي هم دانه دانه است ، از فرورفتگي داخلي ، با يك رشته رگه سفيد كه يكي از آنها به دانه ها مي رسد – بنحوي شايد كمي نا مطمئن – شروع مي شود "
‌( پاك كنها ، آلن رب گريه ، ترجمه پرويز شهدي )

من كه تا به حال چنين گوجه فرنگي نديده ام . رب گريه چطور آيا خود او گوجه فرنگي را اينگونه ميشناخته ؟ گمان نميكنم .اما باز اين پرسش ، پرسش ديگري را به ذهن مي آورد : آيا توصيف ما از يك چيز همان شرح و بيان شناخت ما از آن است ؟ يا بايد باشد ؟

اگر رب گريه را صاحب نگاهي متفاوت به چيز ها مي دانيم ، اين تفاوت در مرحله شناخت به دست آمده يا در مرحله بيان آن ؟ اصلا فرقي ميا اين دو مرحله هست يا نه ؟

كانت معتقد بود كه انسان در شناخت چيزها كاملا منفعل و گيرنده نيست و مي گفت كه انسان به طور پيشين ‌‌( منطقي و نه زماني ) دوازده مقوله را زير عنوانهاي كيفيت ، كميت ، نسبت و جهت به اضافه اطلاع پيشين از زمان و مكان در ذهن دارد و با كمك اين دانسته هاي پيشين است كه مي تواند چيزهاي بيرون از خود را بشناسد .

ساير فلاسفه ايده آليست پس از كانت نيز ضمن پذيرفتن نظر او آنرا محكم تر كردند . مثلا هگل پا فراتر گذاشت و مقولات را حقايق جهان خواند و تفاوت ميان ذهن و جهان را برداشت . او تعداد مقولات را از دوازده به بيشمار افزايش داد و بيشتر دستگاه فلسفي خود را به يافتن آنها اختصاص داد.

اما شايد ساده انگاري باشد اگر گمان كنيم كه كانت و هگل با پيش كشيدن پاي مقولات پيشين قايل به نقشي خلاق براي انسان در راه شناخت بوده اند. درست است كه با پذيرفتن مقولات ، خواه ناخواه مي پذيريم كه انسان در شناخت غير خود گيرنده محض نيست و نقشي فعال براي او قايل مي شويم اما اين فعاليت برابر و متضمن خلاقيت نيست. چون كانت از انسان بطور كل سخن مي گويد نه از اين يا آن انسان خاص. پس اين مقولات را براي كليه انسانها داراي كيفيت واحد مي داند كه خواهي نخواهي به اين حكم مي انجامد كه : شناخت همه انسانها از دنياي بيرون يكسان است.
من هم با نظر بالا موافقم. اگر تفاوتي در شناخت انسانها باشد، كه هست، مربوط به مرحله بعدي يعني استنتاج و داوري است كه نوع ديگري است از شناخت.

يكي از فلاسفه كه به اين حوزه از شناخت پرداخته هوسرل است. او مي گويد :

"... ريشه گرايي ذاتي ايده ي دكارتي از فلسفه را به مثابه علمي كلي كه يكسره بر بداهت يقيني استوار باشد به خاطر بياوريم. اين با چنين تلقي از آن محتاج نقدي عمومي و مطلق است، اما اين نقد بايد به نوبه ي خود با امتناع از هرگونه رويكرد تصديق كننده ي وجود، در وهله ي اول عالمي با استقلال مطلق از هر گونه پيشداوري براي خود بيافريند. كليت تجربه و توصيف استعلايي به اين هدف نايل مي‌شود، زيرا پيشداوري كلي تجربه ي جهان (يعني اعتقاد به وجود جهان كه به طور نامحسوس در هر عمل و هر رويكرد طبيعي نفوذ دارد) را منع مي‌كند و با دست‌يابي به حوزه‌ي وجودي من شناختي مطلق و مصون مانده از تقليل ـ حوزه‌ي بدون پيشداوري افاده‌هاي تقليل يافته‌ي محض ـ در پي ارائه‌ي توصيفي كلي از آن است كه به نوبه‌ي خود بايد شالوده‌ي نقدي ريشه‌اي و كلي قرار گيرد. طبيعتا همه چيز به رعايت دقيق بي طرفي مطلق اين توصيف وابسته است، يعني به وفاداري به اصل بداهت محض كه در بالا مطرح كرديم. به عبارت ديگر بايد اكيدا به داده‌هاي محض تامل استعلايي پايبند ماند، آن‌ها را دقيقا همانطور كه در بداهت مستقيم به گونه‌اي محضاً شهودي داده مي‌شوند در نظر گرفت و از هرگونه تعبير و تفسيري كه از اين داده‌ي محضاً شهودي عدول كند دور نگاه داشت."
(تاملات دكارتي، ادموند هوسرل، ترجمه‌ي عبدالكريم رشيديان)

هوسرل ضمن قايل شدن به استنتاج از ما مي خواهد در برابر آن مقاومت كنيم تا به شناخت حقيقي برسيم. در كتاب فلسفه وجودي آمده است:

" براي اطمينان يافتن از دقت توصيف ، پيش از هر چيز لازم است ذهن از پيش فرضها و پيش داوريها پاك شود. به همين سان لازم است كه ذهن در حد توصيف باقي بماند و در برابر تمايل به رفتن از توصيف به استنتاج مقاومت كند. هوسرل در واقع روش شناسي بسيار پيچيده و شاقي را براي چيره شدن بر اين دشواريها و نهفتگي هاي موجود براي محض از صورت ماهوي ( آيده تيك ) مي پرورد. "

اينكه آيا چنين دانشي ممكن است يا نه و گذشته از آن رهايي از پيش داوري و استنتاج امكان پذير است يا نه ، در حيطه اين بحث نمي گنجد. اما اگر رب گريه در ادبيات به دنبال رسيدن به چنين دانشي بوده، آيا موفق شده يا نه ؟

شهريار مندني پورمعتقد است چون اصلا زبان پديده‌اي انساني است نمي توان با استفاده از واژه‌ها به توصيف محض رسيد. او در كتاب ارواح شهرزاد مي نويسد :

" تلاش ناكام در عمل آقاي رب گريه براي آنكه به زباني غير انساني و سينمايي برسد ، نافي ذات زبان ادبي است و تازه در صورت موفقيت گرته الكن از زبان تصوير خواهد بود ... حتا آن گاه كه نويسنده اي تلاش مي كند كه بياني واقع گرايانه محض از دنيا عرضه كند اين بيان خواه ناخواه تمثيلي خواهد بود. "

خرده گيري هايي از اين جنس درباره رب گريه فراوان است. اما اگر به پرسش من برگرديم، پيش از قضاوت در مورد پيروزي و شكست رب گريه بايد در خود پرسش شك كرد. آيا او در پي رسيدن به دانش محض هوسرلي از نوع ادبي آن ، بوده يا نه ؟
خود او در پاسخ به منتقدانش مي گويد :

" در اين‎جا ديگر زمان جاري مطرح نيست؛ چرا كه جنبش‎هاي آدمي، به عكس، يعني به صورت ثابت و متحجر در لحظه عرضه مي‎شود. اين همان ماده است كه خود در عين حال، ثابت و ناپايدار، موجود و تخيلي، از ديدگاه آدمي بيگانه، و پيوسته مشغول آفرينش خود در انديشه آدمي است. پس همة ارزش صفحات توصيفي، يعني مقام آدمي در اين صفحات، ديگر در شي ء موصوف نهفته نيست،بلكه اهميت در همان حركت توصيف است.

بنابراين، ملاحضه مي‎شود كه اين سخن كه «نويسندگي به سوي عكاسي يا تصوير سينمايي گرايش پيدا مي‎كند» خطا است. يك تصوير منفرد و مجزا،‌ همانند وصف در آثار بالزاك، جز «نمودن» كاري نمي‎تواند كرد. و گويي براي اين آفريده شده است كه جايگزين توصيف شود، و اين كاري است كه سينماي طبيعت‎گرا از آن روي‌گردان نيست.

جاذبه و تأثير مسلم آفرينش سينمايي را بر روي بسياري از قصه نويسان نو بايد در جاي ديگري جست‌وجو كرد. چيزي كه اين قصه نويسان را شيفته خود كرده است، عينيت دوربين فيلم‌برداري نيست. قصه نويسان نو مجذوب قدرت امكانات زمينه ذهني، يعني تخيلي دوربين شده‎اند. سينما براي قصه نويسان يك وسيلة بيان نيست، بلكه دستاويز پژوهش است. و نكته‎اي كه بيش از همه نظر آنان را به خود جلب مي‎كند، طبعاً همان است كه از دايرة قدرت ادبيات بيرون است: يعني آن‎قدر كه نوار صوت نظر اينان را جلب مي‎كند، تصوير نمي‎كند."

بگذريم ؛ همانطور كه مي دانيم انسانهاي نخستين در رويارويي با جهان پيرامون و براي مسلط شدن بر آن ، بر انواع اجسام و پديده ها نام مي گذاشتند و با اين نام گذاري آنها در اختيار خود مي ديدند و در واقع آنها را مي شناختند.

آيا مي توان گفت كه رب گريه در صدد شناخت دوباره جهان بدون بهره گيري از نامها و وصفهاي اجداد نخستينش است ؟ به نوعي در اختيار گرفتن دنيايي كه گمان مي كند در دست اجدادش است و نه در دست او ؛ رام كردن دوباره دنيا با توصيف كردن دوباره آن ؟
شايد ...



























شايد پاسخ

از جسمي كه به خوبي مي شناسم طراحي مي كنم. در طول كار پي خواهم برد كه بر خلاف تصورم آن جسم را درست نمي شناسم. حالا متوجه ريزه كاريها و جزييات آن شده ام ، تفاوت آنرا در مقابل پرتوهاي نور ديده ام ، حالا مي دانم كه كليت آن سبز ، قرمز يا آبي نيست. هر گوشه اي يا هر پايين و بالايي بر حجم آن، از نور رنگي متفاوت مي گيرد ! ذهنم را از هرگونه كاركرد آن جسم خالي مي كنم ( سعي مي كنم كه خالي كنم ) حالا نرمي و زبري ، شكنندگي و... بهتر مي بينم.

طرح تمام شده. طرح تمام شده را كنار مي گذارم و با همان ذهن خالي شروع به نوشتن درباره اين جسم غريبه مي كنم. با همان وسواسي كه جزييات را طرح زده‌ام ، اين بار آن را به صورت واژه بيان مي كنم ... .

يك ماه گذشته. ذهنيت من درباره آن جسم باز به حالت قبلي شناخت ، بازگشته است. طرح را نگاه مي كنم : همان جسم آشنا است. نوشته را مي خوانم ؛ اما با غريبه اي روبرو شده ام!

دقت من در جزييات به صورت تصوير در موفق ترين حالت خود به همان جسم ختم شده بود. ( هر چند كه تاثير احساساتم در خطوط غير قابل انكار است) اما حالا كه با دنياي واژگان طرف شده ام، هر واژه چيزي متفاوت از منظور من را به ذهنم مي رساند. با دنياي از تداعي ها روبرو شده ام كه جسم را در نهايت چيز ديگر مي كند. آن همه وسواس در ذكر جزييات باعث دورتر و دورتر شدن من از جسم شده است. واژه هاي من، جسمي متفاوت خلق كرده اند ، بيرون از جسم اصلي. من خواسته يا ناخواسته چيزي نو آفريده ام ... .

با توجه به مقولات كانتي يا پيش داوري و استنتاجي كه هوسرل ما را از آن‌ها منع مي كرد ولي به ناچار با منع خود آنها را تاييد هم مي كرد ، عملكردي مانند دوربين فيلمبرداري از انسان بعيد به نظر مي رسد.
اگر و با تاكيد اگر رب گريه در توصيف چيزها مثلا همان گوجه فرنگي مي‌خواسته كه دوربين فيلمبرداري باشد در عمل به راهي ديگر رفته است.
او با خالي كردن ذهن و سپس توصيف جسم ، آنرا دوباره آفريده و به گمانم درعين ضديت با اگزيستانسياليسم به گونه اي اصيل از آن دست يافته. او گوجه فرنگي محض را توصيف نكرده ، بلكه گوجه فرنگي و جهان خودش را آفريده است.

Tuesday, January 23, 2007

هنوز

گرمي آره گفتنت از پشت خطوط تلفن
همان بازي گوشي نگاه تو است
چشم در چشم
و شايد مزه ي لبهاي تو
لب بر لب

راستي
من مزه ي لبهاي تو را نمي دانم
هنوز
...هنوز

Wednesday, December 20, 2006

سينه سرخ...شايد

نمي دانم چه پرنده اي بود... شايد سينه سرخ
جوجه اش پايين جيغ مي كشيد مادرش بالا پرواز مي كرد
داد مي خواست كه داد مي زد
هي نزديك مي شد باز مي رفت بالا...بابا مي خواست جوجه اش را بگيرد... از لانه اش افتاده بود شايد ... من بودم و داود بابا
مامان كنار رودخانه ناهار آماده مي كرد
داود داد مي زد : بابا اين ور! رفت اين وري
من داد مي زدم : بگيرش!
داد و دست ما
من و داود
بابا را به جنبيدن ببيشتر انداخته بود... سينه سرخ ها جيغ مي كشيدند و ما باز
از پشت بوته آمد... جوجه در دستش...خنديد : ببين دلش چه تند مي زنه
ما تند دويديم سمتش... انگشت اشاره ي دست خالي اش را گرفتم. مادرش جيغ مي زد هنوز...آن بالا ما را مي ديد كه راه افتاديم سمت رودخانه...جلوتر داود گفت: بابا! و مشت بابا را نشان داد
مرده بود و آبي زرد از نوك كوچكش ريخته بود بيرون
«حيووني دل تركوند» بابا گفت. ما هم قول داديم كه به مامان نگوييم
ناهار كه خورديم اوقات بابا تلخ بود هنوز. چرتي زد و برگشتيم خانه
...
21 ساله ام... داود نزديك 25
داود مي گويد براي آن بود كه بابا مرد
...مي گويم شايد

Tuesday, December 19, 2006

من...او

زرد و سرخ
بر زمينه ي سورمه اي
تپش هاي تند قلب

Wednesday, December 06, 2006

ويرايش نو

من مانده ام
زني از كنارم گذشته است
بوي گرم عطر